بهاریه‌هایی با اهالی ادبیات/6
اولین شعر محمدکاظم مزینانی/ کلاغ آمد پا تخته گفت که ریاضی سخته!

خبرگزاری فارس: مزینانی در مورد خاطرات دبستانش می‌گوید: مست و لایعقل از آن اتفاق مرموز (نشستن کلاغ روی دیوار مدرسه و نگاه کردن به من)، داشتم اولین شعر زندگی‌ام را مزمزه می‌کردم که معلم صدایم زد: «مزینانی پای تخته!»؛ دلم هری ریخت!

خبرگزاری فارس: اولین شعر محمدکاظم مزینانی/ کلاغ آمد پا تخته گفت که ریاضی سخته!

خبرگزاری فارس در آستانه سال جدید به سراغ نویسندگان رفته و خاطرات آنها را از سنت‌های نوروز شنیده است. در این راستا با «محمدکاظم مزینانی» درباره نوروز و خاطرات او و همچنین معرفی کتاب برای تعطیلات گفتگویی انجام داده‌ایم که می‌خوانید:

«من و کلاغ و پرتقال‌فروش!» عنوانی است که محمد کاظم مزینانی بر شیرین‌ترین خاطره خود از کودکی‌اش در آخرین روزهای اسفند در دمادم بهار و نوروز نام نهاده است. در زیر خاطره ـ داستان این ماجرا را می‌خوانید؛

آقای مزینانی شیرین‌ترین خاطره خود را از کودکی‌تان در روزهای پایانی اسفند ماه و  ایام نوروز  بگویید.

دمدمای بهار بود؛ آخرین روزهای اسفند، و من روی نیمکت کلاس نشسته بودم؛ سر درس ریاضی پنجم دبستان. و معلم داشت به شکل بی رحمانه‌ای یک مسئله ریاضی برایمان طرح می‌کرد. همان ماجرای پرتقال‌فروش و مقداری پرتقال که باید از همدیگر جمع یا تفریق می‌شدند. از همان دست مسائلی که نمی‌دانم چرا از درک و فهم شان عاجز بودم و به شدت از آنها می‌ترسیدم؟ به همین خاطر، بی اغراق می‌گویم، هر وقت درس ریاضی داشتیم، این مثانه‌ام بود که به جای مغزم به کار می افتاد و به شدت تحت فشار قرارم می‌داد. در طول این کلاس‌ها، که انگار یک قرن طول می‌کشید، تمام ترسم از این بود که مبادا معلم صدایم کند پای تخته تا مسئله ریاضی حل کنم. برای همین، دائما نگاهم را از معلم می‌دزدیدم و پشت بچه‌ها قایم می‌شدم.

معلم همچنان داشت پرتقال‌ها را کم و زیاد می‌کرد که کلاغی آمد و نشست روی دیوار حیاط و زل زد به من. جوری گردنش را کج کرده بود و نگاهم می‌کرد که انگار می‌خواست خبر مهمی به من بدهد. نگاهش یک جور خاصی معنادار بود و به شکلی شیطنت آمیز و رندانه برق می‌زد. نمی‌دانم چه اتفاقی افتاد که با جذب نگاه کلاغ، ناخودآگاه اولین شعر زندگی‌ام را گفتم:

کلاغ آمد پا تخته/گفت که ریاضی سخته!

مست و لایعقل از آن اتفاق مرموز، داشتم اولین شعر زندگی‌ام را مزمزه می‌کردم که معلم صدایم زد:

-  مزینانی پای تخته!

دلم هری ریخت پایین و دست و پاهایم شل شد. مثل جنازه‌ای راه افتادم به طرف تخته که ناگهان انگار سنگی خورد به شیشه پنجره کلاس و توجه همه به بیرون جلب شد. با کمال تعجب، دیدم که همان کلاغ آمده پشت پنجره و به شیشه نوک می زند. سر و صدای بچه‌ها بلند شد و نظم کلاس به هم ریخت. معلم با عصبانیت رفت به طرف پنجره و کلاغ را کیش کرد، اما او از جایش تکان نخورد. معلم پنجره را باز کرد و دستش را به شکل تهدیدآمیزی تکان داد. کلاغ پرید آن طرف‌تر، سر دیوار، و شروع کرد به قارقار کردن. پشت هم، با صدای بلند و عصبانیت بسیار. طوری که کلاس به هم ریخت و مسئله پرتقال‌فروش فراموش شد. معلم یک جور خاصی، با گوشه چشم، نگاهم کرد و گفت: برو بشین سر جات!

از آن حادثه سی و شش سال می‌گذرد. در طول این سال‌ها، معلم بداخلاق ما از روی کره زمین تفریق شده است، آن کلاغ هم به احتمال زیاد به عالم باقی پرواز کرده، اما پرتقال‌فروش همچنان زنده است و من که در طول این سال‌‌ها به لطف آن کلاغ فداکار شعرها گفته‌ام و داستان‌ها نوشته‌ام، هنوز منتظرم که کلاغی پیدایش بشود و مرا از دست این "دو دو تا چهار تا" های زندگی نجات بدهد!

انتهای پیام/و